ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

509

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

پس ملك و لشكر جمله عاجز شدند و سرگشته ، تا آخر پيرى صد و بيست سال گرد شهرستان مىگرديد تا كه صورتى ديد كه تكيه بر ديوار زده بود و بانگشت جائى را مىنمود بعد از آن پيرمرد بازگشت و ملك حمير را گفت اللّه اكبر در شهرستان آن جايگه است ، و نقابان و آهنگران بيامدند و بهزار حيله سوراخى در ديوار شهرستان رويين كردند ، چون نگه كردند روشنائى ديدند چون نگاه كردند ده مرد ايستاده سوار با سلاح ، ملك حمير گفت آن سواران طلسم باشد مردى بايد كه در شود و آن طلسم باطل بكند . پس مردى عظيم ( 337 - آ ) جلد با سلاحى نيكو سپرى برگرفت و در نقب شد از آن سواران طلسم يكى درآمد و زخمى برين مرد زد و سپرى آهنين و خود و مرد را به دو نيم بكرد ، و آن مرد را بيرون كشيدند و غمناك شدند ، و يكى ديگر سلاحى در پوشيد پس همان طلسم زخمى زد و او را با سلاح به دو نيم كرد ، تا چندين مرد بدين طريق كشته شد ، پس گردونى بساختند و چندين عمود آهنين بر آنجا نهادند و نمدها بر آنجا افكندند و دو مرد با سلاحها در زير گردون رفتند و گردون در نقم [ 1 ] راندند و سواران طلسم درآمدند و دو زخم زدند چنانك نمدها و عمودها ببريدند و شمشيرهاىشان در گردون بماند و طلسمها بر جاى بماندند و مردان از زير گردون بيرون آمدند و پاى [ سواران به ] گرفتند و بيفكندند چون ايشان بيفتادند حالى در شهرستان پيدا آمد ، و مردمان تكبير كردند ، و چون لشكر در شهرستان رفتند همه شهر در جنبيدن آمد و هولى و فزعى پيدا شد و هر ساعتى حالى سهمناك روى مينمود و چون ساعتى برفتند دو درگاهى ديدند افراخته و آراسته و حاجبان و قايدان با كمرهاء زرّين آنجا ايستاده كه در كوشك مىرفتند و مىآمدند ، پس وزير و مردمان عبد الملك گفتند ما خطا كرديم كه درين جايگه ( 337 - ب ) آمديم كه اين را خداوندى بزرگست اما پندارى از جنيان باشد و ما غلط كرديم ؟ ملك حمير گفتا هيچ باكى نيست هرچ ما مىبينيم همه طلسمست شما مترسيد و از پس من در سرا آئيد ، بعد از آن [ دودى ] برخاست از گوشهء و تاريك شد ، ملك حمير بانگ برزد كه مترسيد

--> [ ( 1 ) ] نقم - لهجه‌ايست از نقب .